غزل شمارهٔ 6030
Toggle stanza 1دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدن
11
دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدن
ورنه آسان است پشت پای بر دنیا زدن
22
از سبکروحی اگر بر دل گذاری بار خلق
می توانی همچو کشتی سینه بر دریا زدن
33
می کشد سنگ انتقام خویش از آهن دلان
شد سر فرهاد شق از تیشه بر خارا زدن
44
از نصیحت منع کردن نیکخواهان را خطاست
از ادب دورست سوزن بر لب عیسی زدن
55
گر کنی در راستی استادگی، بی چشم زخم
می توان بر قلب لشکر چون علم تنها زدن
66
در گلستانی که می باید سراپا چشم شد
بخیه می باید مرا بر دیده بینا زدن
77
گر به دل خوردن شوی قانع درین مهمانسرا
می توان صائب به چرخ سفله استغنا زدن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

