غزل شمارهٔ 738
Toggle stanza 1با زلف کار نیست رخ یار دیده را
11
با زلف کار نیست رخ یار دیده را
ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را
22
بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
33
بسیار زخم هست که خاک است مرهمش
نتوان به رشته دوخت دهان دریده را
44
دایم ز خوی خود کشد آزار بدگهر
خون است شیر، کودک پستان گزیده را
55
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
66
ما را مبر به باغ که از سیر لاله زار
یک داغ صد هزار شود داغ دیده را
77
از درد بی خبر بود آن کس که می کند
با سگ گزیده نسبت مردم گزیده را
88
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
99
در بحر تنگ ظرف جهان، چند چون حباب
در دل گره کنم نفس آرمیده را؟
1010
از صحبت خسیس حذر کن که می شود
یک برگ کاه، مانع پرواز دیده را
1111
در علم آشنایی آن چشم عاجزست
صائب که رام کرد غزال رمیده را
زمین

