غزل شمارهٔ 5606
Toggle stanza 1غوطه در بحر گهر ز آبله پا زدهام
11
غوطه در بحر گهر ز آبله پا زدهام
در دل خاک قدم بر سر دریا زدهام
22
سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد
مشت خاکی است که در دیده دنیا زدهام
33
تا در فیض گشوده است به رویم توفیق
حلقه چون داغ بسی بر در دلها زدهام
44
به خراش جگر خویش نظر داشتهام
تیشه در ظاهر اگر بر دل خارا زدهام
55
چه کند سیل گرانسنگ به همواری دشت؟
خاک در دیده دشمن به مدارا زدهام
66
غوطه در خون زده چون پنجه مرجان دستم
بس که کف بر سر شوریده چو دریا زدهام
77
دست چون در کمر موج تهیدست زنم؟
من که چون رشته مکرر به گهر پا زدهام
88
این زمان در سفر قطره به جان میلرزم
من که صد مرتبه چون سیل به دریا زدهام
99
نیست بیکار درین مرحله یک نشتر خار
همه را بر محک دیده بینا زدهام
1010
عاجزم در گره خویش گشودن صائب
من که نقب از مژه در سینه خارا زدهام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

