غزل شمارهٔ 1136

Toggle stanza 1
داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است
1

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است

بی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است

2

خار دامنگیر گردد شهپر پرواز من

تا محبت جذبه خود خضر را هم کرده است

3

از پناه خود مرا حاشا که سازد ناامید

آن که چون صحرای محشر بی پناهم کرده است

4

گر امید ناامیدان برنمی آرد، چرا

ناامید از عالم آن امیدگاهم کرده است؟

5

تیره روزم، لیک از غیرت دل خود می خورم

مهر عالمتاب اگر روشن چو ماهم کرده است

6

شاهد دلسوزی گردون عاجزکش بس است

خنده برق آنچه با مشت گیاهم کرده است

7

سیل بی زنهار را مانع ز جولان می شود

خواب سنگینی که غفلت سنگ را هم کرده است

8

در چه افکنده است باز از قیمت نازل مرا

کاروانی گر خلاص از قید چاهم کرده است

9

غنچه خسبان می ربایندم ز دست یکدگر

تا سبکروحی نسیم صبحگاهم کرده است

10

تا گشودم چشم روشن در شبستان وجود

راستی، چون شمع، خرج اشک و آهم کرده است

11

خواهد از داغ ندامت سوخت صائب چون چراغ

آن که دور از محفل خود بیگناهم کرده است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور