Toggle stanza 1
ز اضطراب دل آن زلف تابدار شکست
1

ز اضطراب دل آن زلف تابدار شکست

ز خامکاری این میوه شاخسار شکست

2

ادب گزین که چو منصور هر که شوخی کرد

ادیب عشق سرش را به چوب دار شکست

3

چو غنچه هر که به لخت جگر قناعت کرد

کلاه گوشه تواند به روزگار شکست

4

نفس ز سینه من زخمدار می آید

که اشک در جگرم تیغ آبدار شکست

5

سپند آتشم از جوش خون گل، که مباد

فتد به بیضه بلبل درین بهار، شکست

6

به اشک تاک بشویید زخمهای مرا

که شیشه بر سر من خشکی خمار شکست

7

چنان ز شوکت حسن تو انجمن شد تنگ

که شمع را مژه در چشم اشکبار شکست

8

دلم شکست ز گرد ملال، طالع بین

که آبگینه ز سنگینی غبار شکست

9

که دیده است ظفر از شکستگان باشد؟

خزان چهره من رنگ نوبهار شکست

10

ز اضطراب دل ایمن چسان شوم صائب؟

که شیشه در بغل من هزار بار شکست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور