Toggle stanza 1
سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی‌گنجد
1

سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی‌گنجد

که می پرزور چون افتاد در مینا نمی‌گنجد

2

به بی‌رنگی قناعت کن اگر با عشق یکرنگی

که هرجا عشق آمد رنگ در سیما نمی‌گنجد

3

نمی‌دانم چه خواهد بود احوال گران‌جانان

که تنهایی در آن وحدت‌سرا تنها نمی‌گنجد

4

مرا کرد از وطن آواره آخر جوهر ذاتی

که گوهر چون یتیم افتاد در دریا نمی‌گنجد

5

دلیلی بر شکوه عشق ازین افزون نمی‌باشد

که مجنون با کمال ضعف در صحرا نمی‌گنجد

6

برون تا رفتم از خود تنگ شد روی زمین بر من

که از خود هرکه بیرون رفت در دنیا نمی‌گنجد

7

اگر بیعانه خواهد زلف او عقل و دل و دین را

بده صائب که چند و چون درین سودا نمی‌گنجد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور