قصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان
Toggle stanza 1من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
11
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
22
گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی
گمان مبر که تفاوت کند سر مویم
33
تعلقی است مرا با کمان ابروی او
اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
44
رقیب گفت برین در چه میکنی شب و روز؟
چه میکنم؟ دل گم کرده باز میجویم
55
وگر نصیحت دل میکنم که عشق مباز
سیاهی از رخ زنگی به آب میشویم
66
به گرد او نرسد پای جهد من هیهات
ولیک تا رمقی در تنست میپویم
77
درآمد از در من بامداد و پنداری
که آفتاب برآمد ز مشرق کویم
88
پری ندیدهام و آدمی نمیگویم
بهشت بود که در باز کرد بر رویم
99
ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد
مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم
1010
هزار قطعهٔ موزون به هیچ بر نگرفت
چو زر ندید پریچهره در ترازویم
1111
چو دیدمش که ندارد سر وفاداری
گرفتمش که زمانی بساز با خویم
1212
چه کردهام که چو بیگانگان و بدعهدان
نظر به چشم ارادت نمیکنی سویم
1313
گرفتم آتش دل در نظر نمیآید
نگاه مینکنی آب چشم چون جویم
1414
من آن نیم که برای حطام بر در خلق
بریزد اینقدر آبی که هست در رویم
1515
به هرکسی نتوان گفت شرح قصهٔ خویش
مگر به صاحب دیوان محترم گویم
1616
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود
همین قدر که دعاگوی دولت اویم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 323
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 324
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله میجویم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 379
فضول گشتهام امروز جنگ میجویم
منوش نکته مستان که یاوه میگویم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1745
ز بوستان تو عشق بلند می گویم
چو شبنم از گل روی تو دست می شویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5775
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5776
به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 5

