غزل شمارهٔ 24
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1بیفکن خیمه تا محمل برانند
11
بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
22
زن و فرزند و خویش و یار و پیوند
برادرخواندگانِ کاروانند
33
نباید بستن اندر صحبتی دل
که بی ایشان بمانی یا بمانند
44
نه اول خاک بودهست آدمیزاد
به آخر چون بیندیشی همانند
55
پس آن بهتر که اول وآخر خویش
بیندیشند و قدر خود بدانند
66
زمین چندی بخورد از خلق و چندی
هنوز از کبر سر بر آسمانند
77
یکی بر تربتی فریاد میخواند
که اینان پادشاهان جهانند
88
بگفتم تختهای بر کن ز گوری
ببین تا پادشه یا پاسبانند
99
بگفتا تخته بر کندن چه حاجت
که میدانم که مشتی استخوانند
1010
نصیحت داروی تلخ است و باید
که با جُلّاب در حلقت چکانند
1111
چنین سَقمونیای شکرآلود
ز داروخانهٔ سعدی ستانند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
بر این اَلحان داوودی عجب نیست
که مرغان در هوا حیران بمانند
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 22
بدین الحان داودی عجب نیست
که مرغان هوا حیران بمانند
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 93
یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد.
استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 3

