غزل شمارهٔ 411
Toggle stanza 1گر تیغ برکشد که محبان همیزنم
11
گر تیغ برکشد که محبان همیزنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
22
گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست
گو سر قبول کن که به پایش درافکنم
33
امکان دیده بستنم از روی دوست نیست
اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم
44
آوردهاند صحبت خوبان که آتش است
بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم
55
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
در قید او که یاد نیاید نشیمنم
66
دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم
برگیرم آستین برود تا به دامنم
77
گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان
بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم
88
شرط است احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکنم
99
دردینبوده را چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
1010
بر تخت جم پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث که در چاه بیژنم
1111
گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن
مشکل توانم و نتوانم که نشکنم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم
زین بار عبرت آبله دوشست گردنم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2256
چِل سال بیش رفت که من لاف میزنم
کز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 343
ای گوش من گرفته توی چشم روشنم
باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1708
از موج اشک، کام نهنگ است مسکنم
وز برق آه، دیده شیرست روزنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5818

