غزل شمارهٔ 600
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
11
صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
22
ای نقطهٔ سیاهی بالای خط سبزش
خوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
33
حور از بهشت بیرون، ناید، تو از کجایی؟
مه بر زمین نباشد، تو ماه رخ کدامی؟
44
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان
گر سرو بوستانت بیند که میخرامی
55
بدر تمام روزی، در آفتاب رویت
گر بنگرد بیآرد، اقرار ناتمامی
66
طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
77
در حسن، بینظیری در لطف، بینهایت
در مهر بیثباتی، در عهد بیدوامی
88
لایقتر از امیری در خدمتت اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
99
ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
1010
فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزد
کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
1111
هر لحظه سر به جایی بر میکُند خیالم
تا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
1212
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
زمین

