غزل شمارهٔ 302
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
11
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور
22
آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد
بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور
33
حور فردا که چنین روی بهشتی بیند
گرش انصاف بود معترف آید به قصور
44
شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو
از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور
55
زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
66
آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد
که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور
77
سحر چشمان تو باطل نکند چشمآویز
مست چندان که بکوشند نباشد مستور
88
این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت
عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور
99
آن چه در غیبتت ای دوست به من میگذرد
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور
1010
منم امروز و تو انگشتنمای زن و مرد
من به شیرینسخنی، تو به نکویی مشهور
1111
سختم آید که به هر دیده تو را مینگرند
سعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور
زمین

