غزل شمارهٔ 14
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
11
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
یا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را
22
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
33
هم تازهرویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل
کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
44
گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت میدهی
جز سر نمیدانم نهادن عذر این اقدام را
55
چون بخت نیکانجام را با ما به کلی صلح شد
بگذار تا جان میدهد بدگوی بدفرجام را
66
سعدی عَلَم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان
ما بتپرستی میکنیم آن گه چنین اصنام را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 67
جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را
کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15

