غزل شمارهٔ 467
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1آخَر نگهی به سوی ما کن
11
آخَر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
22
بسیار خِلاف عهد کردی
آخَر به غلط یکی وفا کن
33
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
44
این قاعدهٔ خِلاف بگذار
وین خوی مُعانِدت رها کن
55
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
66
آن را که هلاک میپسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
77
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
88
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن در ده و چشم در قضا کن
99
شمشیر که میزند سپر باش
دشنام که میدهد دعا کن
1010
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن
زمین

