غزل شمارهٔ 211
Toggle stanza 1امروز در فراق تو دیگر به شام شد
11
امروز در فراق تو دیگر به شام شد
ای دیده! پاس دار که خفتن حرام شد
22
بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند
کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد
33
افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد
44
تنها نه من به دانهٔ خالت مقیدم
این دانه هر که دید گرفتار دام شد
55
گفتم «یکی به گوشه چشمت نظر کنم»
چشمم در او بماند و زیادت مقام شد
66
ای دل نگفتمت که «عنان نظر بتاب»؟
اکنونت افکند که ز دستت لگام شد
77
نامم به عاشقی شد و گویند «توبه کن»
توبت کنون چه فایده دارد که نام شد؟
88
از من به عشق روی تو میزاید این سخن
طوطی شکر شکست که شیرینکلام شد
99
ابنای روزگار غلامان به زر خرند
سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد
1010
آن مدعی که دست ندادی به بند کس
این بار در کمند تو افتاد و رام شد
1111
شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام
جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد
زمین

