غزل شمارهٔ 264
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
11
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
22
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
33
بر دلآویختگان، عرصهٔ عالم تنگست
کآن که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
44
هرگز اندیشهٔ یار از دل دیوانهٔ عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
55
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
66
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
77
گر تو ای تخت سلیمان! به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
88
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
99
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
1010
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی
گو به شمشیر که «عاشق به مدارا نرود»
1111
ماهِ رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
1212
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
1313
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
زمین

