غزل شمارهٔ 263
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
11
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
22
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود
33
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
44
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
55
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
66
سهل بود آن که به شمشیر عتابم میکشت
قتل صاحبنظر آن است که قاتل برود
77
نه عجب گر برود قاعدهٔ صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
88
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
99
گر همه عمر ندادهست کسی دل به خیال
چون بیاید به سر راه تو بیدل برود
1010
روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود
1111
سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
1212
قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3575
هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
دایم آواره بود هرکه پی دل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3576
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 165
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
چه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 295
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 206

