غزل شمارهٔ 207
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
11
تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد
22
دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت
مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمیباشد
33
ملک یا چشمه نوری پری یا لعبت حوری
که بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمیباشد
44
پریرویی و مهپیکر سمنبویی و سیمینبر
عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد
55
چو نتوان ساخت بی رویت، بباید ساخت با خویت
که ما را از سر کویت سر دروا نمیباشد
66
مرو هر سوی و هر جاگه که مسکینان نیند آگه
نمیبیند کست ناگه که او شیدا نمیباشد
77
جهانی در پیات مفتون به جای آب گریان خون
عجب میدارم از هامون که چون دریا نمیباشد
88
همه شب میپزم سودا به بوی وعده فردا
شب سودای سعدی را مگر فردا نمیباشد
99
چرا بر خاک این منزل نگریم تا بگیرد گِل
ولیکن با تو آهندل دمم گیرا نمیباشد
زمین

