غزل شمارهٔ 19
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را؟
11
کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را؟
که تیر غمزه تمامست صید آهو را
22
هزار صید دلت پیش تیر باز آید
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را
33
تو خود به جوشن و برگُستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر خود زره کنی مو را
44
دیار هند و اقالیم ترک بسپارند
چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
55
مغان که خدمت بت میکنند در فرخار
ندیدهاند مگر دلبرانِ بترو را
66
حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مده
به بام قصر برافکن کمند گیسو را
77
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر
چنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را
88
لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم
سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را
99
بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست
چنان که معجز موسی طلسم جادو را
1010
به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد
که بخت راست فضیلت، نه زور بازو را
1111
به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی
که احتمال کند خوی زشت نیکو را
زمین

