غزل شمارهٔ 204
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
11
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
22
گر در جهان بگردی و آفاق درنوردی
صورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد
33
لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت
تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد
44
صورت کنند زیبا بر پرنیان و دیبا
لیکن بر ابروانش سحر مبین نباشد
55
زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی
حقا که در دهانش این انگبین نباشد
66
گر هر که در جهان را شاید که خون بریزی
با یار مهربانت باید که کین نباشد
77
گر جان نازنینش در پای ریزی ای دل
در کار نازنینان جان نازنین نباشد
88
ور زان که دیگری را بر ما همیگزیند
گو برگزین که ما را بر تو گزین نباشد
99
عشقش حرام بادا بر یار سروبالا
تردامنی که جانش در آستین نباشد
1010
سعدی به هیچ علت روی از تو برنپیچد
الا گرش برانی علت جز این نباشد
زمین

