غزل شمارهٔ 515
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
11
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
22
تو از نبات گرو بردهای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
33
هزار جان به ارادت تو را همیجویند
تو سنگدل به لطافت دلی نمیجویی
44
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کردهای که نیکویی
55
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک میگویی
66
گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
77
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
88
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره میپویی
99
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
1010
همین که پای نهادی بر آستانه عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
1111
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
1212
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی
زمین

