غزل شمارهٔ 455
Toggle stanza 1خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
11
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
22
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
33
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
44
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
55
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
66
روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
77
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
88
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
99
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
1010
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
1111
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان

