غزل شمارهٔ 261
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
11
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سر کُشتهٔ هجران گذری بود
22
آن دوست که ما را به ارادت نظری هست
با او مگر او را به عنایت نظری بود
33
مِن بعد حکایت نکنم تلخی هجران
کآن میوه که از صبر برآمد شِکری بود
44
رویی نتوان گفت که حسنش به چه ماند
گویی که در آن نیمشب از روز دری بود
55
گویم قمری بود کس از من نپسندد
باغی که به هر شاخ درختش قمری بود
66
آن دم که خبر بودم از او تا تو نگویی
کز خویشتن و هر که جهانم خبری بود
77
در عالم وصفش به جهانی برسیدم
کاندر نظرم هر دو جهان مختصری بود
88
من بودم و او نی قلم اندر سر من کش
با او نتوان گفت وجود دگری بود
99
با غمزهٔ خوبان که چو شمشیر کشیدهست
در صبر بدیدم که نه محکمسپری بود
1010
سعدی نتوانی که دگر دیده بدوزی
کآن دل بربودند که صبرش قدری بود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آنروز که پیدایی ما را اثری بود
در آینهٔ ذره غبار نظری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1513
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
لبریز خیال توگداز جگری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1514
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 216
تامنزل من بادیه بیخبری بود
هر موج سرابم به نظر بال پری بود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4421
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 208

