غزل شمارهٔ 1514

Toggle stanza 1
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
1

با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

2

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

3

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

4

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود

5

هر غنچه‌ که بی‌پرده شد آهی به قفس داشت

این‌گلشن خون‌گشته طلسم جگری بود

6

کس منفعل تلخی ایام نگردید

در حنظل این دشت‌گمان شکری بود

7

دیدیم‌که بی‌وضع فنا جان نتوان برد

دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود

8

بی‌چشم تر اجزای فناییم چو شبنم

تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود

9

دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد

این اخگر واسوخته بالین پری بود

10

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور