غزل شمارهٔ 407
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
11
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
22
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
33
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
44
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
55
باد بدست آرزو در طلب هوای دل
گر نکند معاونت دور زمان مقبلم
66
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی
ور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
77
مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم
کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم
88
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد
گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
99
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی
مینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
1010
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو
این همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
1111
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم
زمین

