غزل شمارهٔ 409

شاعر: سعدی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: نم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: غزل

Toggle stanza 1
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
1
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
2
پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
3
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
4
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
5
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
6
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
7
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
8
گر به خون تشنه‌ای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
9
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
10
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
11
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
12
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور