غزل شمارهٔ 608
شاعر: جامی
Toggle stanza 1ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
چه شود گر بگذاری که به صدگونه نیاز
چشم تو بوسه زنم در قدمت سرفکنم
گر مرا زهره آن نیست که بینم رخ او
باری آن چشم که بیند رخ او بوسه زنم
ور به کویش نتوانم که برم ره باری
سر بر آن پای که آنجا رسد ایثار کنم
روزم از شب بتر و شب بتر از روز بود
هیچ دشمن به چنین روز مبادا که منم
ای اجل زودتر شربت مرگی بچشان
تا به کی خون جگر نوشم و جان چند کنم
جامیا بس که کنم درد دل خونین شرح
جای آن دارد اگر خون بچکد از سخنم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1362
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

