غزل شمارهٔ 287
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
11
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
22
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
33
ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
44
چه پروای سخن گفتن بوَد مشتاق خدمت را
حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید
55
چه سود آب فرات آن گه که جانِ تشنه بیرون شد
چو مجنون بر کنار افتاد، لیلی با میان آید
66
من ای گل دوست میدارم تو را کز بوی مشکینت
چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید
77
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری
کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید
88
گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی
ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید
99
خطا گفتم به نادانی که جوری میکند عذرا
نمیباید که وامق را شکایت بر زبان آید
1010
قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی
دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید
1111
زمینِ باغ و بستان را به عشق باد نوروزی
بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید
1212
گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی
نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 422
گر از پیراهنت بویی به طرف گلستان آید
زند گل جامه بر خود چاک و بلبل در فغان آید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 318
نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آید
چسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3185
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟
نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3186

