غزل شمارهٔ 331
Toggle stanza 1هر که هست التفات بر جانش
11
هر که هست التفات بر جانش
گو مزن لاف مهر جانانش
22
درد من بر من از طبیب من است
از که جویم دوا و درمانش
33
آن که سر در کمند وی دارد
نتوان رفت جز به فرمانش
44
چه کند بنده حقیر فقیر
که نباشد به امر سلطانش
55
ناگزیر است یار عاشق را
که ملامت کنند یارانش
66
وآن که در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش
77
گل به غایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش
88
عقل را گر هزار حجت هست
عشق دعوی کند به بطلانش
99
هر که را نوبتی زدند این تیر
در جراحت بماند پیکانش
1010
نالهای میکند چو گریه طفل
که ندانند درد پنهانش
1111
سخن عشق زینهار مگوی
یا چو گفتی بیار برهانش
1212
نرود هوشمند در آبی
تا نبیند نخست پایانش
1313
سعدیا گر به یک دمت بیدوست
هر دو عالم دهند مستانش
زمین

