غزل شمارهٔ 21
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1تفاوتی نکند قدر پادشایی را
11
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
22
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
33
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیلخانه برانند بینوایی را
44
و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود
هزار شکر بگوییم هر جفایی را
55
همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان میخرم بلایی را
66
حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
77
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
88
سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قدر که ببوسند خاک پایی را
99
قبای خوشتر از این در بدن تواند بود
بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را
1010
اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را
1111
منه به جان تو بار فراق بر دل ریش
که پشهای نبرد سنگ آسیایی را
1212
دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک میندهم عهد بیوفایی را
1313
دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی
که یحتمل که اجابت بود دعایی را
زمین

