غزل شمارهٔ 413
Toggle stanza 1آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
11
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
22
همه بینند نه این صنع که من میبینم
همه خوانند نه این نقش که من میخوانم
33
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
عجب این است که من واصل و سرگردانم
44
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
55
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل این بستانم
66
به سرت کز سر پیمان محبت نروم
گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم
77
باش تا جان برود در طلب جانانم
که به کاری به از این باز نیاید جانم
88
هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز
صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
99
عجب از طبع هوسناک منت میآید
من خود از مردم بیطبع عجب میمانم
1010
گفته بودی که بود در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم
1111
گر به تشریف قبولم بنوازی مَلَکم
ور به تازانهٔ قهرم بزنی شیطانم

