بخش 9 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که پیری شبی زنده داشت
11
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق بر فراشت
22
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که «بیحاصلی، رو سر خویش گیر
33
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا به زاری بایست»
44
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
55
چو دیدی کز آن روی بستهست در
به بیحاصلی سعی چندین مبر
66
به دیباچه بر اشک یاقوتفام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
77
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
88
مپندار گر وی عنان بر شکست
که من باز دارم ز فتراک دست
99
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
1010
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
1111
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
1212
قبول است اگر چه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش

