بخش 8 - حکایت صبر و ثبات روندگان
Toggle stanza 1چنین نقل دارم ز مردان راه
11
چنین نقل دارم ز مردان راه
فقیران منعم، گدایان شاه
22
که پیری به دریوزه شد بامداد
در مسجدی دید و آواز داد
33
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست
که چیزی دهندت، بهشوخی مایست
44
بدو گفت کاین خانه کیست پس؟
که بخشایشش نیست بر حال کس؟
55
بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست
خداوند خانه خداوند ماست
66
نگه کرد و قندیل و محراب دید
به سوز از جگر نعرهای بر کشید
77
که حیف است از اینجا فراتر شدن
دریغ است محروم از این در شدن
88
نرفتم به محرومی از هیچ کوی
چرا از در حق شوم زردروی؟
99
هم اینجا کنم دست خواهش دراز
که دانم نگردم تهیدست باز
1010
شنیدم که سالی مجاور نشست
چو فریادخواهان برآورده دست
1111
شبی پای عمرش فرو شد به گل
تپیدن گرفت از ضعیفیش دل
1212
سحر برد شخصی چراغش به سر
رمق دید از او چون چراغ سحر
1313
همیگفت غلغلکنان از فرح
و من دق باب الکریم انفتح
1414
طلبکار باید صبور و حمول
که نشنیدهام کیمیاگر ملول
1515
چه زرها به خاک سیه در کنند
که باشد که روزی مسی زر کنند
1616
زر از بهر چیزی خریدن نکوست
نخواهی خریدن به از یاد دوست
1717
گر از دلبری دل به تنگ آیدت
دگر غمگساری به چنگ آیدت
1818
مبر تلخ عیشی ز روی ترش
به آب دگر آتشش باز کش
1919
ولی گر به خوبی ندارد نظیر
به اندک دل آزار ترکش مگیر
2020
توان از کسی دل بپرداختن
که دانی که بی او توان ساختن

