بخش 6 - حکایت
Toggle stanza 1حکایت کنند از بزرگان دین
11
حکایت کنند از بزرگان دین
حقیقت شناسان عین الیقین
22
که صاحبدلی بر پلنگی نشست
همی راند رهوار و ماری به دست
33
یکی گفتش: ای مرد راه خدای
بدین ره که رفتی مرا ره نمای
44
چه کردی که درنده رام تو شد
نگین سعادت به نام تو شد؟
55
بگفت ار پلنگم زبون است و مار
وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
66
تو هم گردن از حکم داور مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
77
چو حاکم به فرمان داور بود
خدایش نگهبان و یاور بود
88
محال است چون دوست دارد تو را
که در دست دشمن گذارد تو را
99
ره این است، روی از طریقت متاب
بنه گام و کامی که داری بیاب
1010
نصیحت کسی سودمند آیدش
که گفتار سعدی پسند آیدش
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

