غزل شمارهٔ 2063
Toggle stanza 1ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
11
ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
باغ خدایی درآ خار بده گل ستان
22
جامه تن را بکن جان برهنه ببین
جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان
33
هین که نهای بیزبان پیش چنین جانها
قصه نی بیزبان نعره جان بیدهان
44
آمد امروز یار گفت سلام علیک
چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان
55
خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج
خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان
66
لعل لب او که دور از لب و دندان تو
خواند فسونهای عشق خواجه ببین این نشان
77
آمد غماز عشق گفت در این گوش من
یار میان شماست خوب و لطیف و نهان
88
دامن دل را کشید یار به یک گوشهای
گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان
99
گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من
شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان
1010
و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را
و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
مست ز خود میشوی کیست دگر در جهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2055
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2059
یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضران
ای رخِ تو همچو شمع، خیز درآ در میان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2060
یا تو ترش کرده رو! مایه ده شکّران
تنگ شکر میکشد تا بنهد در میان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2070

