غزل شمارهٔ 2781
Toggle stanza 1ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
11
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
22
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
33
دست بر لب مینهی یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعهها کان بهر ما میریختی
44
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید
بایزیدی بردمید از هر کجا میریختی
55
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت
جبرئیلی هست شد چون بر سما میریختی
66
میگزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد
از گزافه بر سزا و ناسزا میریختی
77
میبدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
آب سقا میخریدی بر سقا میریختی
88
همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود
در لباس آتشی نور و ضیا میریختی
99
روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم
جمع کردی آخر آن را که جدا میریختی
1010
درج بد بیگانهای با آشنا در هر دمم
خون آن بیگانه را بر آشنا میریختی
1111
ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش
همچو گل در برگ ریزان از حیا میریختی
1212
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
اشکها چون مشکها بهر لقا میریختی
1313
دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده
آب حیوانی کز آن بر انبیا میریختی
1414
انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص
بر مس هستی ایشان کیمیا میریختی
1515
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کز برای ردشان آب دعا میریختی
1616
کوشش ما را منه پهلوی کوششهای عام
کز بقاشان میکشیدی در فنا میریختی

