غزل شمارهٔ 647

Toggle stanza 1
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
1
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
2
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
3
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
4
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
5
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
6
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 528

پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر را

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 42

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 217

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218

پادشاهی پارسایی را دید.

گفت: هیچت از ما یاد آید؟

سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 652

هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند او را اندیشهٔ معقول روی می‌نماید «اگر آنجا روم مصلحت‌ها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می‌کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

رومیفیه ما فیهفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور