غزل شمارهٔ 2648
Toggle stanza 1دریغا کز میان ای یار رفتی
11
دریغا کز میان ای یار رفتی
به درد و حسرت بسیار رفتی
22
بسی زنهار گفتی لابه کردی
چه سود از حکم بیزنهار رفتی
33
به هر سو چاره جستی حیله کردی
ندیده چاره و ناچار رفتی
44
کنار پرگل و روی چو ماهت
چه شد چون در زمین خوار رفتی
55
ز حلقه دوستان و همنشینان
میان خاک و مور و مار رفتی
66
چه شد آن نکتهها و آن سخنها
چه شد عقلی که در اسرار رفتی
77
چه شد دستی که دست ما گرفتی
چه شد پایی که در گلزار رفتی
88
لطیف و خوب و مردم دار بودی
درون خاک مردم خوار رفتی
99
چه اندیشه که میکردی و ناگاه
به راه دور و ناهموار رفتی
1010
فلک بگریست و مه را رو خراشید
در آن ساعت که زار زار رفتی
1111
دلم خون شد چه پرسم من چه دانم
بگو باری عجب بیدار رفتی
1212
چو رفتی صحبت پاکان گزیدی
و یا محروم و باانکار رفتی
1313
جوابکهای شیرینت کجا شد
خمش کردی و از گفتار رفتی
1414
زهی داغ و زهی حسرت که ناگه
سفر کردی مسافروار رفتی
1515
کجا رفتی که پیدا نیست گردت
زهی پرخون رهی کاین بار رفتی
زمین

