غزل شمارهٔ 2285
Toggle stanza 1یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
11
یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
22
معتمد الهوی معی مستندی و سیدی
لا کرجاک ضایع یطلبه به غربله
33
ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گله
چون بکری است این دکان چاره نباشد از غله
44
حج پیاده میروی تا سر حاجیان شوی
جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله
55
از پی نیم آبله شرم نیایدت که تو
هر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله
66
کشتی نفس آدمی لنگری است و سست رو
زین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله
77
گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی
صوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله
88
صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رود
گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله
99
خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشا
هست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله
1010
خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس
کوه احد چه برتپد از سر سیل و زلزله
1111
دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگر
کلکله ملایکه روح میان کلکله
1212
عزت زر بود اگر محنت او شود شرر
هیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله
1313
کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری
بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله
1414
حامله است تن ز جان درد زه است رنج تن
آمدن جنین بود درد و عذاب حامله
1515
تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگر
محنت حامله مبین بنگر امید قابله
1616
هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دری
هست سر محاسبه جبر و پیش مقابله
1717
زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز
با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله
1818
نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حق
باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله
1919
قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درم
گنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله
2020
لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند
کان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله
زمین

