غزل شمارهٔ 2284
Toggle stanza 1باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
11
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده
22
آمدهام مست لقا کشته شمشیر فنا
گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده
33
خواجه تو عارف بدهای نوبت دولت زدهای
کامل جان آمدهای دست به استاد مده
44
در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو
هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده
55
والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو
شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده
66
غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده
77
گرچه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری
لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده
88
ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن
مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده
99
ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان
باده ز مستان مستان در کف آحاد مده
1010
دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان
جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده
1111
چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون
نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده
1212
هم تو توی هم تو منم هیچ مرو از وطنم
مرغ توی چوژه منم چوزه به هر خاد مده
1313
آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنو
هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده
1414
خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان
با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده
1515
بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود
عارف کامل شده را سبحه عباد مده

