غزل شمارهٔ 1694
Toggle stanza 1بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
11
بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
22
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
33
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
44
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
خاصه دمی که گویی ای بینوا فقیرم
55
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
چنگ است ورد و ذکرم بادهست شیخ و پیرم
66
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان
در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
77
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم
گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
88
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم
بیتو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
99
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین
ای پردهها دریده کی می هلی ستیزم
1010
من بنده الستم آن تو بوده استم
آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
1111
کی خندد این درختم بینوبهار رویت
کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
1212
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم
تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
1313
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم
در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
1414
در قعدهام سلامی ای جان گزین من کن
تا بیسلام نبود این قعده اخیرم
1515
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
من پا چرا نکوبم چون بم شدهست زیرم
1616
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت
خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم

