غزل شمارهٔ 544
Toggle stanza 1ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
11
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
22
چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود
چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود
33
نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود
کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود
44
عزم سفر دارد جان مینهیش بند گران
برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود
55
چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود
چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود
66
عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او
لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود
77
شه بچهای باید کو مشتری لعل بود
نادرهای باید کو بهر تو غمخواره شود
88
بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما
گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود
99
چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی
آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود
1010
گردش این سایه من سخره خورشید حق است
نی چو منجم که دلش سخره استاره شود

