غزل شمارهٔ 1079
Toggle stanza 1بهر شهوت جان خود را میدهی همچون ستور
11
بهر شهوت جان خود را میدهی همچون ستور
وز برای جان خود که میدهی وانگه به زور
22
میستانی از خسان تا وادهی ده چارده
در هوای شاهدی و لقمهای ای بیحضور
33
آن سبدکش میکشد آن لقمهها را تون به تون
میدواند مرده کش مر شاهدت را گور گور
44
لقمهات مردار آمد شاهدت هم مردهای
در میان این دو مرده چون نمیباشی نَفور ؟
55
چشم آخُر را ببند و چشم آخِر برگشا
آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر هنر داری مرنج، ار کم نشینی بر ستور
زیر عیسی خر نگر، زیر خزان یکران تور
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1088
ابشروا اذ لاح من نجد مقامات السرور
منزل سلمی و اطلالش نمایان شد ز دور
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 440
جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور
تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 7 - حکیم اینشتین

