غزل شمارهٔ 1088

Toggle stanza 1
گر هنر داری مرنج، ار کم نشینی بر ستور
1

گر هنر داری مرنج، ار کم نشینی بر ستور

زیر عیسی خر نگر، زیر خزان یکران تور

2

وز حروفی نام رخش و داردت هر جا، چه سود؟

در عرب وی را کمیت است اسم و در تاتار بور

3

نیک و بد در آدمی پنهان نمی ماند، چنانک

نافه در جیب ملوک و باده در جام بلور

4

نفس را چون رام جویی، ساکنی بهتر ز جهد

پیل را چون پست خواهی، چاره نیکوتر ز زور

5

چند بهر کنجدی کش خورده نتوانی، ز حرص

پا نهی، کایی تهی تگ در ره پیلان چو مور

6

احمقی باشد که گنجی دارد و خرجیش نیست

بر ستور انبار گوهر کی بود سود ستور؟

7

مزد دارد عرض بخشش پیش دکان بخیل

خیر باشد چاه کندن بر لب دریای شور

8

خوار نبود مکر می کو گردد از افلاس خوار

عور نبود منفقی کو گردد از انفاق عور

9

در عیار سیم و زر تا کی پرستی سنگ را؟

باش تا سیم تو گردد گور و گردد سنگ گور

10

ترک در دنباله کور و ز گورش یاد نه

گور دنبالش روان زانگونه کو دنبال کور

11

صنع یزدان شد چنان، از دیده عیبیش مبین

حسن در زنگ و حبش چون عقل در ملتان و غور

12

با تن سیمین، چو گنج خویش یابی زیر خاک

زال زر رویین تن و پولادوند و سیمجور

13

پر نگیرد بنده خواهش، ذره ذره کن چو ریگ

روغن اندر ریگ ریزی، بیشتر گردد صبور

14

خام تر گردد ز پند معنوی دانای خام

کورتر گردد ز باد عیسوی دجال کور

15

گر به پند از فسق باز آیی چو خسرو، ای حکیم

در جنب سر شستنت باید، چه دریا و چه خور!

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور