غزل شمارهٔ 786
Toggle stanza 1آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
11
آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
گر ره قافله عقل زند تا بزند
22
آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست
رسدش گر به نظر گردن فردا بزند
33
گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل
خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند
44
عمری باید تا دیو از او بگریزد
احمدی باید تا راه چلیپا بزند
55
در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست
نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند
66
عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار
تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند
77
زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم
خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
88
کف حاجت بگشا جام الهی بستان
تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند
99
رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد
که کف شق قمر بر مه بالا بزند
1010
بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را
عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند
1111
خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم
ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند
1212
بگریز از من و از طالع شیرافکن من
کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند
1313
هین خمش باش که نور تو چو بر دلها زد
نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند

