غزل شمارهٔ 3091
Toggle stanza 1اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
11
اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی
22
خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی
خدای را تو ببینی به رغم معتزلی
33
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز
گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
44
مگوی عیب کسان را به غیب دان بنگر
زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
55
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز
خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
66
برآر نعره ارنی به طور موسی وار
بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
77
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی
تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

