غزل شمارهٔ 486
Toggle stanza 1به حق چشم خمار لطیف تابانت
11
به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت
22
بدان حلاوت بیمر و تنگهای شکر
که تعبیهست در آن لعل شکرافشانت
33
به کهربایی کاندر دو لعل تو درج است
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
44
به حق غنچه و گلهای لعل روحانی
که دام بلبل عقلست در گلستانت
55
به آب حسن و به تاب جمال جانپرور
کز آن گشاد دهان را انار خندانت
66
بدان جمال الهی که قبلهٔ دلهاست
که دم به دم ز طرب سجده میبرد جانت
77
تو یوسفی و تو را معجزات بسیار است
ولی بسست خود آن روی خوب برهانت
88
چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت
99
ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
برای دیدنت از جا بدی به بستانت
1010
چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرمروان
کجا دهد شه سردان به دست سردانت
1111
شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت
1212
هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
برآید از دل پاک و نماید احسانت
1313
درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
ز ابلهی و خری میکشد به زندانت
1414
نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلتِ عقل
نه پایبند کند جادهٔ هیچ سلطانت
1515
تو را که در دو جهان مینگنجی از عظمت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت؟!
1616
به هر غزل که ستایم تو را ز پردهٔ شعر
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت
1717
دلم کی باشد؟ و من کیستم؟ ستایش چیست؟
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت
1818
بیا تو مفخر آفاقْ شمس تبریزی
که تو غریب مهی و غریب ارکانت
زمین

