غزل شمارهٔ 487
Toggle stanza 1چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
11
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
به هر که قدر تو دانست میدهند برات
22
هلالوار ز راه دراز میآیند
برای کارگزاری ز قاضیالحاجات
33
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیست
ز مخزن زر سلطان همیکشند زکات
44
پی گشادن درهای بسته میآیند
گرفته زیر بغلها کلیدهای نجات
55
به دست هر جان زنبیل زفت میآید
شنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات
66
بیا بیا گذری کن ببین زکات ملک
به طور موسی عمران و غلغل میقات
77
دریده پهلوی همیان از آن زر بسیار
دریده قوصرههاشان ز بار قند و نبات
88
ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد
خمش کن و بنشین دور و میشنو صلوات
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زهی فراق تو چون مرگ هادم اللذات
حیات و دولت وصل تو متحد بالذات
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 28
به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.
شنیدهای که سکندر برفت تا ظلمات
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 67
ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
بیا که از تو شود سیئاتهم حسنات
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 474
برات عاشق نو کن رسید روز برات
زکات لعل ادا کن، رسید وقت زکات
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 482

