غزل شمارهٔ 2877
Toggle stanza 1بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
11
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی
22
از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان میلرزی
33
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چونک تو جان جهانی تو جهان میلرزی
44
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست
سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی
55
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی
66
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی چو سنان میلرزی
77
گه پی فتنه گری چون می خم میجوشی
گه چو اعضای غضوب از غلیان میلرزی
88
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان میلرزی
99
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ تو از باد خزان میلرزی
1010
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان میلرزی
1111
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند
سقف صبری تو که از بار گران میلرزی
1212
چون که قاف یقین راسخ و بیلرزه بود
در گمانی تو مگر که چو کمان میلرزی
1313
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان همچو زنان میلرزی
زمین

