غزل شمارهٔ 990
Toggle stanza 1من بسازم ولیک کی شاید
11
من بسازم ولیک کی شاید
زاغ با طوطیان شکر خاید
22
هر یکی را ولایتست جدا
کژ با راست راست کی آید
33
گرچه طوطی خود از شکر زندست
زاغ را می چمین خر باید
44
عشق در خویش بین کجا گنجد
ماده گرگ شیر نر زاید
55
بگریز از کسی که عاشق نیست
زان ز گرگین تو را گر افزاید
66
ور شوی کوفته بههاون عشق
دانک او سرمه ایت میساید
77
رو بکن تو خراب خانه از آنک
شمس تبریز مست میآید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شحنه غم دواسپه می آید
صبر نزدیک من نمی پاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 988
دیدن دوست، دوست را گه گه
چهرۀ دوستی بیاراید
جامیرسالهٔ اربعین(27) وَاَیْضاً قَالَ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ: زُرْ غِبًّا، تَزْدَدْ حُبًّا. (المعجم الکبیر للطبرانی)
مردکی صافی از غرض باید
تا گواهی ازو درست آید
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 26
بوی دلدار ما نمیآید
طوطی این جا شکر نمیخاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 988

