Toggle stanza 1
به حیلت تو خواهی که در را ببندی
1

به حیلت تو خواهی که در را ببندی

بنالی چو رنجور و سر را ببندی

2

چو رنجور والله که آن زور داری

که بر چرخ آیی قمر را ببندی

3

گر آن روی چون مه به گردون نمایی

به صبح جمالت سحر را ببندی

4

غلام صبوحم ولی خصم صبحم

که از بهر رفتن کمر را ببندی

5

اگر گاو آرند پیشت سفیهان

به یک نکته صد گاو و خر را ببندی

6

به یک غمزه آهوان دو چشمت

چو روبه کنی شیر نر را ببندی

7

زمستان هجر آمد و ترسم آنست

که سیلاب این چشم تر را ببندی

8

وگر همچو خورشید ناگه بتابی

بدین آب هر رهگذر را ببندی

9

خموشم ولیکن روا نیست جانا

که از حال زارم نظر را ببندی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور